خرید بک لینک
ناگهان صدای در به گوش رسید. کسی بسته‌ای از میوه و شیرینی آورد؛ انار سرخ، هندوانه‌ی شیرین و چند شیرینی ساده. چشم‌های کودکان برق زد، دستان کوچکشان با شوق به سوی بسته دراز شد، و مادر با لبخندی آرام نگاهشان می‌کرد. آن لحظه، غم دیوارهای ترک‌خورده و سقف نیمه‌فروریخته رنگ باخت. کودکان کنار مادرشان نشستند، دانه‌های انار را با خنده‌های کودکانه تقسیم کردند، شیرینی‌ها را با شادی کوچک اما عمیق چشیدند.خانه‌ی آسیب‌دیده همچنان همان بود، اما دل‌هایشان پر از روشنایی شد. در بلندترین شب سال، کسی با یک بسته‌ی ساده

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

حقوقش کم است، آن‌قدر که وقتی به خانه می‌رسد، نگاه فرزندانش را با شرمندگی پاسخ می‌دهد. حسرتِ یک زندگی بهتر، مثل سایه‌ای سنگین روی شانه‌هایش نشسته. در دلش درد می‌پیچد؛ دردِ ناتوانی در برآوردن آرزوهای ساده خانواده‌اش. اما هیچ‌کس نمی‌بیند. هیچ‌کس نمی‌پرسد. او تنهاست؛ تنهایی‌اش را فقط چراغ‌های کم‌نور خیابان می‌دانند. با این حال، باز می‌دود، باز خم می‌شود، باز بلند می‌کند. چون می‌داند اگر او نباشد، صبحِ شهر، روشن و پاکیزه نخواهد بود. این مرد، قصه‌ی غم و تلاش است؛ قصه‌ی امیدی که زیر لایه‌های شرمندگ

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

نمی‌دونم شاید گذشتس که ما رو رها نمیکنه

محرم شروع شده

اما ما که با یزید بستيم

متعجبم از این دولت و مجلس

امان از خیانت به خون شهدا

زیر درخت کاج

طبق فرموده رهبر شهید

اقایون منتظر غضب الاهی باشید

ترامپ انتخابات رو رد کنه همتون رو صاف میکنه

من متعجبم از اقای خامنه ای

بمب اتمت رو بساز

جمهوری اسلامی یه امنیت به ایران بدهکاره

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

شاید به خاطر اینه که چیزی نمینویسم نه که نخوام نمیشه!!!دیروز داشتم از غمباد میترکیدم پسر دیگه یه دفتر باز کردم یه صفحش برای خیالم نوشتم از تموم چیزایی که توی ذهنم میگذره خوب یا بد یا ترکیب هر کدوم...بعدش یه آیینه برداشتم توش بخودم خیره شدم با خودم حرف زدم راجع به خودم و افرادی که توی ذهنم حضور دارن یه جایی برای خودم چای ریختم و با نگاه به بچه گربه های که تازه پا گرفتن توی حیاط خونه و بازی اونا با مادرشون کم کم سرکشیدمحالم بهتر شد برای اولین بار هم کار میکردم هم خودمو دلداری میدادم اینکه ادم بتون

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

ما هموطن شما هستیمما هم زبون شما هستیمبه ما هر شب حمله میشه و شهید میدیمچرا پشت برادرا و خواهرای خودتون در نمیایید؟خداوکیلی ما رو تنها گذاشتید؟ امریکاییا ما رو بی کس و کار گیر اوردن بچهای لرستان...بچهای اصفهان...بچهای تهران...اهای تبریزیای غیور‌...بچهای خطه شمال...بچهای قم...رفقای بلوچم...داداشای مشهدی...مشتیای یزد...دلاورای کردستان...ما شما رو داریم و زیر بمبارون فقط شهید میدیم دارم با بغض مینویسم بخدا اینجا هم ایرانه ما رو تنها نزارید

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

رقص در تاریکی



شاید مدتی فقط روزمرگی نویس بشم اینجوری گاهی وقتا میتونم بگم خودخواهم و دنبال جلب توجه نیستم و نیستم و نیسم ...عه واقعا؟ شروع زندگي از صبحه یا وقتی چشماتو میبندی و خودتو به ذهنت میسپری تا توی پیش زمینه های که بهش دادی مشغولت کنه شاید برای چند ساعت!!! بخودت میای میبینی صبح شده و هنوز میخوای بخوابی ولی شاید یادت مونده مسئولیت زنوگیتو و تعهدت بخود خودت رو پس حرکت میکنی اگه دست اندازی موبایل توی روال زندگیتو نمیگم کنار ولی کنترل کنی بیشتر از همیشت کادات پیش

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

تو همیشه توقعت بیشتر از دیگران بود از من ...و من هیچوقت نخواستم تو رو جدی بگیرم شاید چون پذیرفتن تو برام سخت و یا گاهی تلخ بود وقتای که چشمام رو میبستم و دیگه کسی رو نمیدیدم این تو بودی با کلی گلایه بغض و سوال تلخی چون حقیقتی نمیخواستم پای تو و حرفات بشینم چون خوب میدونی هم نشینی تو یعنی باور تو و باور تو یعنی قبول شکست قبول شکستن شنیدم،منو ببین من آسایش میخام نه پول ،من توجه و دیده شدن میخام نه روابط،من تو رو میخام نه دیگران رو میشه با من قدم بزنی ؟من اونقدراهم تلخ نیستمشنیدی:زانو زدم روبروت

برچسب: نویسنده: پارسا کاشانی تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:26

صفحه بندی